خدا نور آسمانها و زمين است

اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كانها كوكب درى يوقد من شجرة مبركه زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضى ء و لو لم تمسسه نار نور على نور يهدى الله لنوره من يشاء و يضرب الله الامثال للناس و اللّه بكل شى ء عليم (35)

خدا نور آسمانها و زمين است نو را و همچون محفظه اى است كه در آن چراغى باشد، و چراغ در شيشه اى، شيشه اى كه گويى ستاره اى است درخشان، و آن چراغ با روغن زيتى صاف روشن باشد كه از درخت پر بركت زيتون (سر زمين مقدس ) گرفته شده باشد نه زيتون شرقى و نه غربى، در نتيجه آن چنان صاف و قابل احتراق باشد كه نزديك است خود به خود بسوزد هر چند كه آتش ‍ بدان نرسد، و معلوم است كه چنين چراغى نورش دو چندان و نورى بالاى نور است، خدا هر كه را خواهد به نور خويش هدايت كند و اين مثلها را خدا براى مردمى مى زند كه خدا به همه چيز دانا است (35).

معنا و مفادى كه آيات : (الله نور السموات و الارض...) متضمن آن است

اين آيات متضمن مقايسه مؤمنين به حقيقت ايمان با كفار است، مؤمنين را به داشتن اين امتيازات معرفى مى كند كه به وسيله اعمال صالح هدايت يافته، و به نورى از ناحيه پروردگارشان راه يافته اند كه ثمره اش معرفت خداى سبحان، و سلوك و راهيابى به بهترين پاداش، و نيز به فضل خداى تعالى است، در روزى كه پرده از روى دلها و ديده هايشان كنار مى رود.

به خلاف كفار كه اعمالشان ايشان را جز به سرايى بدون حقيقت راه نمى نمايد، و در ظلماتى چند طبقه و بعضى روى بعض قرار دارند، و خدا براى آنان نورى قرار نداده، نور ديگرى هم نيست كه با آن روشن شوند.

اين حقيقت را به اين بيان ارائه داده كه خداى تعالى داراى نورى است عمومى، كه با آن آسمان و زمين نورانى شده، و در نتيجه به وسيله آن نور، در عالم وجود، حقايقى ظهور نموده كه ظاهر نبود. و بايد هم اين چنين باشد، چون ظهور هر چيز اگر به وسيله چيز ديگرى باشد بايد آن وسيله خودش به خودى خود ظاهر باشد، تا ديگران را ظهور دهد، و تنها چيزى كه در عالم به ذات خود ظاهر و براى غير خود مظهر باشد همان نور است.

پس خداى تعالى نورى است كه آسمانها و زمين با اشراق او بر آنها ظهور يافته اند، همچنان كه انوار حسى نيز اين طورند، يعنى خود آنها ظاهرند و با تابيدن به اجسام ظلمانى و كدر، آنها را روشن مى كنند، با اين تفاوت كه ظهور اشياء به نور الهى عين وجود يافتن آنها است، ولى ظهور اجسام كثيف به وسيله انوار حسى غير از اصل وجود آنها است.

در اين ميان نور خاصى هست كه تنها مؤمنين با آن روشن مى شوند، و به وسيله آن به سوى اعمال صالح راه مى يابند و آن نور معرفت است كه دلها و ديده هاى مؤمنين در روزى كه دلها و ديده ها زير و رو مى شود، به آن روشن مى گردد، و در نتيجه به سوى سعادت جاودانه خود هدايت مى شوند، و آنچه در دنيا برايشان غيب بود در آن روز برايشان عيان مى شود.

خداى تعالى اين نور را به چراغى مثل زده كه در شيشه اى قرار داشته باشد و با روغن زيتونى در غايت صفا بسوزد و چون شيشه چراغ نيز صاف است، مانند كوكب درى بدرخشد، و صفاى اين با صفاى آن، نور على نور تشكيل دهد، و اين چراغ در خانه هاى عبادت آويخته باشد، خانه هايى كه در آنها مردانى مؤمن، خداى را تسبيح كنند، مردانى كه تجارت و بيع ايشان را از ياد پروردگارشان و از عبادت خدا باز نمى دارد.

اين مثال، صفت نور معرفتى است كه خداى تعالى مؤمنين را با آن گرامى داشته، نورى كه دنبالش سعادت هميشگى است، و كفار را از آن محروم كرده، و ايشان را در ظلماتى قرار داده كه هيچ نمى بينند. پس كسى كه مشغول با پروردگار خويش باشد و از متاع حيات دنيا اعراض كند به نورى از ناحيه خدا اختصاص مى يابد،و خدا هر چه بخواهد مى كند، ملك از آن او است، و باز گشت به سوى او است، و هر حكمى بخواهد مى راند، قطره باران و تگرگ را از يك ابر مى بارد، و شب و روز را جابجا مى كند، گروهى از حيوانات را طورى قرار داده كه با شكم راه بروند، و گروهى ديگر با دو پا و گروه سوم با چهار پا، با اينكه همه آنها را از آب آفريده.

اين آيات چنان نيست كه به كلى با آيات قبلى اجنبى باشد، بلكه وجه اتصالى با آنها دارد، چون آيات قبل كه احكام و شرايع را بيان مى كرد بدينجا خاتمه يافت كه (و لقد انزلنا اليكم آيات مبينات و مثلا من الّذين خلوا من قبلكم و موعظة للمتّقين ) كه در آن گفتگو از بيان شد، و معلوم است كه بيان به معناى اظهار حقايق معارف، و در نتيجه تنويرى است الهى.

علاوه بر اين در آيه مذكور كلمه (آيات ) آمده بود، و آيات همان قرآن است كه خداى تعالى در چند جا آن را نور خوانده، مانند آيه (و انزلنا اليكم نورا مبينا).

اللّه نور السموات و الارض ...

كلمه (مشكاة ) به طورى كه راغب و ديگران گفته اند طاقچه و شكاف بدون منفذ و روزنه اى است كه در ديوار خانه مى سازند، تا اثاث خانه و از آن جمله چراغ را در آن بگذارند، و اين غير از فانوس است، (چون فانوس جا چراغى منقول و متحرك را مى گويند).

و كلمه (كوكب ) درى به معناى ستاره پر نور است كه در آسمان چند عدد انگشت شمار از آنها ديده مى شود، و كلمه (ايقاد) به معناى روشن كردن چراغ يا آتش است، و كلمه (زيت ) به معناى روغنى است كه از زيتون مى گيرند.

معناى (نور) و توضيح مراد از اينكه فرمود: (خدا نور آسمانها و زمين است)

و كلمه (نور) معنايى معروف دارد، و آن عبارت است از چيزى كه اجسام كثيف و تيره را براى ديدن ما روشن مى كند و هر چيزى به وسيله آن ظاهر و هويدا مى گردد، ولى خود نور براى ما به نفس ذاتش مكشوف و هويدا است، چيز ديگرى آن را ظاهر نمى كند. پس نور عبارت است از چيزى كه ظاهر بالذات و مظهر غير است، مظهر اجسام قابل ديدن مى باشد.

اين اولين معنايى است كه كلمه نور را براى آن وضع كردند و بعدا به نحو استعاره يا حقيقت ثانوى به طور كلى در هر چيزى كه محسوسات را مكشوف مى سازد استعمال نمودند، در نتيجه خود حواس ظاهر ما را نيز نور يا داراى نور كه محسوسات به آن ظاهر مى گردد خواندند، مانند حس سامعه و شامه و ذائقه و لامسه و سپس از اين هم عمومى ترش كرده شامل غير محسوسش هم نمودند، در نتيجه عقل را نورى خواندند كه معقولات را ظاهر مى كند، و همه اين اطلاقات با تحليلى در معناى نور است، كه گفت يم معنايش ‍ عبارت است از ظاهر بنفسه و مظهر غير.

و چون وجود و هستى هر چيزى باعث ظهور آن چيز براى ديگران است، مصداق تام نور مى باشد، و از سوى ديگر چون موجودات امكانى، وجودشان به ايجاد خداى تعالى است، پس خداى تعالى كامل ترين مصداق نور مى باشد، او است كه ظاهر بالذات و مظهر ما سواى خويش است، و هر موجودى به وسيله او ظهور مى يابد و موجود مى شود.

پس خداى سبحان نورى است كه به وسيله او آسمانها و زمين ظهور يافته اند، اين است مراد جمله (اللّه نور السموات و الارض )، چون نور را اضافه كرده به آسمانها و زمين، و آنگاه آن را حمل كرده بر اسم جلاله (اللّه ) و فرموده نور آسمان و زمين الله است، ناچار منظور آن كسى هم كه آيه را معنا كرده به (اللّه منور السموات و الارض - خدا نورانى كننده آسمانها و زمين است ) همين است، و منظور عمده اش اين بوده كه كسى خيال نكند كه خدا عبارت از نور عاريتى قائم به آسمانها و زمين است، و يا به عبارت ديگر از وجودى كه بر آنها حمل مى شود و گفته مى شود: آسمان وجود دارد، زمين وجود دارد، اين سخن بسيار باطل است و خدا بزرگ تر از اينها است.

خداوند براى همه موجودات (معلوم) است و همه او را مى شناسند

از اينجا استفاده مى شود كه خداى تعالى براى هيچ موجودى مجهول نيست، چون ظهور تمامى اشياء براى خود و يا براى غير، ناشى از اظهار خدا است، اگر خدا چيزى را اظهار نمى كرد وهستى نمى بخشيد ظهورى نمى يافت. پس قبل از هر چيز ظاهر بالذات خدا است. و به اين حقيقت اشاره كرده و بعد از دو آيه فرموده : (الم تر ان اللّه يسبح له من فى السموات و الارض و الطير صافات كل قد علم صلاتة و تسبيحه ) مگر نمى بينى كه براى خدا تسبيح مى كند هر كس كه در آسمانها و زمين است، و مرغ در حالى كه بدون بال زدن پرواز مى كند، و هر يك از آنها نماز و تسبيح خود را مى داند، براى اينكه اين آيه براى تمامى موجودات تسبيح اثبات مى كند، و لازمه آن اين است كه تمامى موجودات خدا را بشناسند، چون تسبيح و صلات از كسى صحيح است كه بداند چه كسى را تسبيح مى كند، و براى چه كسى عبادت مى كند، پس اين آيه نظير آيه (و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم ) مى باشد كه به زودى بحث آن خواهد آمد - ان شاء الله تعالى.

پس تا اينجا اين معنا به دست آمد كه مراد از نور در جمله (خدا نور آسمانها و زمين است ) نور خداست، كه از آن، نور عام عالمى نشات مى گيرد، نورى كه هر چيزى به وسيله آن روشن مى شود، و با وجود هر چيزى مساوى است، و عبارت اخراى آن است و اين همان رحمت عام الهى است.

مقصود از نور خدا همان نور ايمان و معرفت است كه به مؤمنين اختصاص دارد

مثل نوره - اين آيه شريفه، نور خدا را توصيف مى كند، و اگر كلمه (نور) را اضافه به ضمير خدا كرده، و فرموده (نور او) - با در نظر گرفتن اينكه اضافه مذكور، لاميه است و معنايش (نورى كه مال اوست ) مى باشد - خود دليل بر اين است كه مراد وصف آن نور كه خود خداست نيست، بلكه مراد و صف آن نورى است كه خدا آن را افاضه مى كند، البته باز مراد از آن، نور عامى كه افاضه اش كرده، و به وسيله آن هر چيزى ظهور يافته و عبارت است از وجودى كه هرچيزى به آن وصف مى گردد نيست به دليل اينكه بعد از تتميم مثل فوق، فرموده : (خدا هر كه را بخواهد به سوى نور خود هدايت مى كند) و اگر مقصود (وجود) بود كه همه موجودات به آن رسيده اند، ديگر به موجود خاصى اختص اص نداشت، بلكه مراد از آن نور، نورى است خاص كه خداى تعالى آن را تنها به مؤمنين اختصاص ‍ داده و آن به طورى كه از كلام استفاده مى شود حقيقت ايمان است.

همچنان كه در ساير موارد قرآن كريم مى بينيم خداى سبحان اين نور خاص را به خود نسبت داده، مثلا فرموده : (يريدون ليطفوا نور اللّه بافواههم و اللّه متم نوره ) و نيز فرموده : (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى النّاس كمن مثله فى الظلمات ليس ‍ بخارج منها) و نيز فرموده : (يوتكم كفلين من رحمتة و يجعل لكم نورا تمشون ) به و نيز فرموده : (افمن شرح اللّه صدره للاسلام فهو على نور من ربه ) و اين نور همان نور ايمان و معرفت است كه گفتيم خداوند به مؤمنين اختصاص داده تا در راه به سوى پروردگارشان از آن استفاده كنند.

و مراد از آن قرآن نيست، همچنان كه بعضى پنداشته اند براى اينكه آيه، در مقام توصيف عموم مؤمنين است كه قبل از نزول قرآن چه وضعى داشتند و بعد از آن چه وضعى به خود گرفتند، علاوه بر اين در چند جاى قرآن صريحا اين نور را وصف مؤمنين خوانده از آن جمله فرموده : (لهم اجرهم و نورهم ) و نيز فرموده (يقولون ربّنا اتمم لنا نورنا) و معنا ندارد كه قرآن وصف مؤمنين باشد، و اگر به اعتبار معارفى كه قرآن براى آنان كشف مى كند در نظر گرفته شود، بازبه همان معنايى كه ما گفتيم بر مى گردد.

تمثيل نور خدا به نور چراغ (مثل نوره كمشكوة ...) براى بيان تابش نور ايمان ومعرفت در قلوب مؤمنين

(كمشكوه فيها مصباح المصباح فى زجاجة ) - آنچه تشبيه به مشكات شده، به مشكات و همه خصوصياتى كه در آيه براى آن آمده تشبيه شده، نه تنها به كلمه مشكات، يعنى (فيها مصباح المصباح فى زجاجة...) همه در اين تشبيه دخالت دارند، چون اگر تنها به مشكات تشبيه شده باشد معنا فاسد مى شود، و اين در تمثيلات قرآن نظاير زيادى دارد.

(الزجاجة كانها كوكب درى ) - تشبيه (زجاجة ) به (كوكب درى ) به خاطر شدت و بسيارى لمعان نور مصباح و تابش آن است، معمولا وقتى شيشه را روى چراغ بگذارند بهتر مى سوزد، و ديگر با وزش باد نوسان و اضطراب پيدا نمى كند و در نتيجه مانند كوكب درى مى درخشد و درخشش آن ثابت است.

(يوقد من شحرة مباركة زيتونة، لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضى ء، و لو لم تمسسه نار) - اين آيه خبر بعد از خبر است براى مصباح، يعنى مصباح مى سوزد در حالى كه اشتعال خود را از درخت مبارك زيتونى گرفته كه نه غربى است و نه شرقى، يعنى اشتعالش از روغن است كه از درخت زيتون گرفته مى شود.و مقصود از اينكه فرمود آن درخت نه شرقى است و نه غربى اين است كه نه در جانب مشرق روييده و نه در جانب مغرب، تا در نتيجه سايه آن در جانب مخالف بيفتد، و ميوه اش به خوبى نرسد و روغنش ‍ صاف و زلال نشود، بلكه در وسط قرار دارد و ميوه اش به خوبى مى رسد و روغنش زلال مى شود.

دليل بر اين معنا، جمله (يكاد زيتها يضى ء، و لو لم تمسسه نار) است، چون ظاهر سياق اين است كه مراد از آن، صفا و زلالى روغن و كمال استعداد آن براى اشتعال است و اين صفاى روغن از درختى حاصل مى شود كه داراى آن دو صفت نه شرقى و نه غربى باشد. و اما گفتار بعضى از مفسرين كه گفته اند: مراد از جمله (لا شرقيه و لا غربية ) اين است كه درخت مذكور درخت دنيايى نيست تا در مشرق و يا در مغرب برويد بلكه درخت بهشتى است و همچنين گفتار بعضى ديگر كه گفته اند: مراد اين است كه اين درخت از درختان مشرق معمور و مغرب معمور دنيا نيست، بلكه از درختان شام است در ميان مشرق و مغرب قرار دارد كه زيت آن بهترين زيت است، قابل قبول نيست، چون از سياق فهميده نمى شود.

(نور على نور) - اين جمله خبر است براى مبتداى حذف شده و آن مبتدا ضميرى است كه به نور زجاجة بر مى گردد، و نور زجاجة از سياق فهميده مى شودو معنايش اين است كه نور زجاجة مذكور نورى است عظيم بالاى نور عظيمى ديگر، يعنى نورى در كمال تلمع و درخشش.

مراد از جمله (نور على نور) در آيه شريفه  

و مراد (از بودن نور بالاى نور) به طورى كه بعضى گفته اند: دو چندان بودن و شدت آن است نه تعددش. پس مراد اين نيست كه نور معين يا غير معينى است بالاى نورى ديگر نظير آن، و نيز مراد اين نيست كه آن نور مجمع دو نور است، بلكه مراد اين است كه آن نورى است متضاعف و دو چندان، بدون اينكه هر يك از ديگرى متمايز باشد، و اين گونه تعبيرات در كلام شايع است.

و اين معنا خالى از جودت و زيبايى نيست و هر چند كه مراد از آن را تعدد نور بدانيم باز خالى از لطف و دقت نمى باشد، چون همانطور كه نور صادر از مصباح نسبتى به مصباح دارد، هم چنين نسبتى هم به شيشه لوله دارد كه باعث درخشش آن شده، چيزى كه هست نسبتش به مصباح بالاصاله و بالحقيقه است، و نسبتش به زجاجة به مجاز و استعاره و در عين اينكه نور با تعدد و تغاير دو نسبت، متعدد مى شود، در عين حال به حسب حقيقت يك نور بيش نيست و زجاجة خودش نور ندارد. پس زجاجة از نظر تعدد نسبت، نورى دارد غير از نور چراغ، ولى نور او قائم به نور چراغ است و از آن استمداد جسته است.

و اين اعتبار بعينه در نور خداى تعالى كه ممثل له اين مثال است جريان دارد، چون نور ايمان و معرفت در دلهاى مؤمنين نورى است عاريتى و مقتبس از نور خدا و قائم به آن و مستمد از آن است.

پس تا اينجا اين مطلب به دست آمد كه (ممثل له ) عبارت است از نور خدا كه به دلهاى مؤمنين تابيده و (مثل ) عبارت است از نور تابيده از لوله شيشه چراغ، چراغى كه از روغنى پاك و زلال مى سوزد، و در شيشه قرار دارد، زيرا نور چراغ كه از زجاجة (لوله شيشه اى ) به بيرون مى تابد تابش آن بهتر و قويتر مى باشد، چون آن شيشه و مشكات نور را جمع آورى نموده و به كسانى كه طالب نورند منعكس مى كند.

پس آوردن قيد مشكات براى اين است كه بر اجتماع نور در شكم آن، و انعكاسش به جو خانه دلالت كند، و قيد روغن آن هم از درخت زيتونى نه شرقى و نه غربى براى اين است كه بر صفا و زلالى روغن، و جودت آن، و در نتيجه صفاى نور آن به خاطر خوش ‍ سوزيش دلالت كند، چون دنبالش مى فرمايد، روغنى است كه تو گويى بدون كبريت هم مى خواهد مشتعل شود، (اينقدر شدت احتراق دارد).

و وصف (نور على نور) براى دلالت بر دو برابرى نور، و يا به آن احتمال ديگر بر استمداد نور زجاج از نور مصباح است.

مؤمنينى كه داراى ايمان كامل هستند از نور خدا بهره مى گيرند

(يهدى اللّه لنوره من يشاء) - اين جمله اول مطلب است، و اختصاص به مؤمنين را به نور ايمان و معرفت و محروميت كفار را از آن، تعليل مى كند و از سياق چنين معلوم مى شود كه مراد از (من يشاء - هر كه را بخواهد) همان مردمى هستند كه در آيه (رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله...) يادشان كرده است، و خلاصه مؤمنينى هستند كه داراى كمال ايمان باشند.

و معناى آيه اين است كه خداى تعالى به سوى نور خود هدايت مى كند كسانى را كه داراى كمال ايمان باشند، نه كسانى را كه متصف به كفر باشند، - كه به زودى درباره ايشان سخن مى گويد - و اين به خاطر صرف مشيت او است.

و معناى آيه اين نيست كه خدا به مشيت خود بعضى افراد را به سوى نورش هدايت مى كند و بعضى را هدايت نمى كند، تا در تعميم آن محتاج شويم به اينكه بگوييم وقتى هدايت بعضى مورد مشيت و خواست او قرار مى گيرد كه محل مستعد براى قبول هدايت باشد، يعنى حسن سريره و عمل داشته باشد، و اين محل تنها دلهاى اهل ايمان است، نه اهل كفر، (دقت بفرماييد).

دليل بر اينكه معناى آيه همان است كه ما گفتيم نه معنى ديگرى، جمله (و لله ملك السموات و الارض...) است به بيانى كه -ان شاء اللّه - خواهد آمد.

(و يضرب الله الا مثال للناس و اللّه بكل شى ء عليم ) - اين جمله اشاره است به اينكه در باطن مثلى كه زده شد اسرارى از علم نهفته است، اگر به عنوان مثل آورده شد براى اين بود كه از آسان ترين طرق، آن حقايق و دقايق را رسانده باشد، تا عالم و عامى هر دو آن را بفهمند، و هر يك نصيب خود را از آن بگيرد، همچنان كه فرموده : (و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون ). المیزان

اموات همه اهل لااله الاالله و توحیدند

اوّلین ذکری که میگوئیم لا إله إلاّ الله است، در موقع اسلام آوردن لا إله إلاّ الله است، وقت مردن هم لا إله إلاّ الله است. ولی افسوس که انسان معنای این ذکر را نمی فهمد و با تأمّل و دقّت تفسیرش را پی جوئی نمی کند و به زبان نمی آورد، وقتیکه از دنیا رفت و جنازه اش را برداشتند بر جنازه او میخوانند: لا إله إلاّ الله. یعنی ای مرده مسکین، حالا فهمیدی که لا إله إلاّ الله است؟ فهمیدی که غیر از خدا معبودی نیست؟! مؤثّری نیست؟! در زندگی هرچه به تو گفتند: لا إله إلاّ الله، نفهمیدی! و از استکبار و شخصیّت طلبی بیرون نیامدی! و از استقلال منشی و ربوبیّت قدمی به جادّه عبودیّت ننهادی! اینک بر تو مسلّم و واضح و روشن شد که: لا إله إلاّ الله.

مستحبّ است انسان چون به قبرستان وارد میشود سلام کند؛ به که؟ به اهل لا إله إلاّ الله. به آن کسانی که از زمره لا إلَه إلاّ اللَه و اهل توحید شده اند و با ظهور جلالت و عظمت حضرت احدیّت به قبض روح، همه چیز خود را تسلیم حقّ نمودند و از فرعونیّت و خودپرستی برون آمدند، و طوعاً أو کرهاً اقرار و اعتراف به وحدانیّت ذات حقّ تعالی و تقدّس نمودند، و در این قبرستان همگی بدون تفاوت خفته اند؛ زن و مرد، پیر و جوان، بچّه و بزرگ، عالم و عامی، غنیّ و فقیر، رئیس و مرؤوس، متعیّن و بدون شهرت؛ همه صفا نموده، و فعلاً نه جنگی و و دعوائی، نه خودفروشی و استکباری؛ همه در یک ردیف خسبیده اند، سکوت محض که دلالت بر لا إله إلاّ الله دارد، فضای قبرستان را پر کرده است.

از أمیرالمؤمنین علیه السّلام روایت است که چون وارد قبرستان شدی بگو: بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السَّلاَمُ عَلَی أَهْلِ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مِنْ أَهْلِ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ یَا أَهْـلَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ بِحَقِّ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مِنْ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ. یَا لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ بِحَقِّ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ اغْفِرْ لِمَنْ قَالَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ وَ احْشُرْنَا فِی زُمْرَةِ مَنْ قَالَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَهِ عَلِیٌّ وَلِیُّ اللَهِ (بحارالانوار ج22 ص 302 ).

پیرمردی روشن ضمیر که فعلاً نیز حیات دارد می گفت: در ماه رمضانی که حال خوشی داشتم یک شب نور توحید را در همه موجودات مشاهده میکردم که همه چیز لا إله إلاّ الله بود. در آن حال دیدم که گربه ای از این دیوار بر آن دیوار جستن کرد و پرید؛ گربه لا إله إلاّ الله بود و پرش او نیز لا إله إلاّ الله بود.

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ﴿22﴾
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ
 سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ
﴿23﴾
هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ
 وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
﴿24﴾
او خدايى است كه معبودى جز او نيست، داناى آشكار و نهان است،

و او رحمان و رحيم است! (22)

و خدايى است كه معبودى جز او نيست، حاكم و مالك اصلى اوست،

از هر عيب منزه است، به كسى ستم نمى‏كند، امنيت بخش است،


مراقب همه چيز است، قدرتمندى شكست‏ناپذير كه با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى‏كند،

 و شايسته عظمت است;
خداوند منزه است از آنچه شريك براى او قرارمى‏دهند! (23)

او خداوندى است خالق، آفريننده‏اى بى‏سابقه، و صورتگرى (بی‏نظير);

براى او نامهاى نيك است; آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح او مى‏گويند;

و او عزيز و حكيم است! (24)

هوالاول والاخروالظاهر والباطن

قرآن کریم سراسر به توحید توجه  فرموده است ، بحث عرفان حقیقی هم اینست که توحید چیست و موحد کیست؟ بزرگان و عرفا این مطالب را به زبان شعر و نثر بیان کردند و از قرآن کریم استنباط کردند.قرآن کریم می فرماید:«هوالاول والاخروالظاهر والباطن،اول اوست،آخر اوست،ظاهر اوست،باطن اوست»2.فرموده که «هوالاول و الاخر»،نفرموده:«هوالاول و هوالاخره»،اولی که آخر است،آخری که اول است،ظاهری که باطن است و باطنی که ظاهر است.اولی که اول ندارد فقط خداست،آخری که آخر ندارد خداست،ظاهری که باطن است خداست . هیچ ظاهری باطن نیست و هیچ باطنی ظاهر نیست مگر خدا.قرآن کریم کلام الهی را این گونه معرفی می کند که خود حضرت تبارک و تعالی دلیل خودش است.

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ (26)

 وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ (27)

فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (28)

يَسْأَلُهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ (29

همه كسانى كه روى آن ( زمين) هستند فانى مى‏شوند، (26)

و تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى‏ماند! (27)

پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى‏كنيد؟! (28)

تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از او تقاضا مى‏كنند، و او هر روز در شان و كارى است! (29)

نامه امام علی علیه السلام به فرزند گرامی اش امام حسن (ع)

کار خویش همه به کردگار رها کن و در هر مهمی

خود را به خدای بسپار که پناهگاهی است

بس استوار و نگهبانی بس توانا و مدافعی شکست ناپذیر.

در دعا و خواهش از پروردگار، اخلاص ورز که بخشش و محرومی

به دست اوست. در طلب خیر و عافیت از خدای ، پافشاری ورز.


هرم هستی

توحيد افعالی

نشان می‌دهد

هرم هستی يك

فاعل بيشتر ندارد

و آن  خدا  ست

سوره اخلاص



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

آيه 1
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ    بگو: حقيقت اين است كه خدا يگانه است.
1خداوند، آموزنده توحيد به پيامبر (ص)
قل هو اللّه أحد
2 پيامبر (ص)، مأمور آموختن توحيد به مردم‏
قل هو اللّه أحد
3 كلمات توحيد، بايد بر زبان جارى گردد.
قل‏
4 ذات خداوند، در نهايت خفا و دور از حواس انسان است.
هو
در تركيب آيه شريفه، چند وجه گفته شده است؛ از جمله اين‏كه: «هو» مبتدا و «اللّه» خبر و «أحد» خبر دوم است. از آن‏جا كه مرجع ضمير در كلام ذكر نشده، به دست مى‏آيد كه ذهن مخاطبان را تنها با كلمه «او» مى‏توان متوجه ذات خداوند ساخت.
5 وحدانيت خداوند، حقيقتى ثابت و واقعيتى انكارناپذير است.
هو اللّه أحد
تركيبى كه بسيارى از اديبان و مفسران براى آيه شريفه پذيرفته‏اند، اين است كه: «هو» ضمير شأن و جمله «اللّه أحد» مفسر آن باشد كه در حقيقت مرجع ضمير خواهد بود. آوردن ضمير شأن، بيانگر عظمت مطلب و تثبيت آن است؛ يعنى، حقيقت و واقعيت اين است كه خداوند يكتا است.
6 توحيد، داراى اهميتى به سزا و قابل توجّه‏
قل هو
7 «اللّه»، نام خاص خداوند
اللّه‏
8 خداوند، تنها معبود شايسته عبادت است.
اللّه أحد
برخى از اهل لغت اصل كلمه «اللّه» را «إله» مى‏دانند. فعل «الَهَ»؛ يعنى، عبادت كرد، در اين صورت «إله»، به معناى معبود خواهد بود (مفردات راغب). كلمه «اللّه» با آن كه علم است، مى‏تواند ناظر به معناى لغوى «إله» نيز باشد. در اين صورت مراد از «وحدت معبود»، اين است كه ساير معبودها، دروغين و پندارى‏اند و شايسته عبادت نيستند.
9 ذات خداوند، حيرت‏افزا و غير قابل شناخت است.
اللّه‏
 «الِهَ»؛ يعنى، متحير ماند. برخى اهل لغت در كلمه «اللّه»، اين معنا را مقصود مى‏دانند. (مفردات)
10 خداوند، در ذات و صفات، يكتا و بى‏نظير است.
أحد
درباره «أحد» معانى متعددى گفته شده است؛ از جمله اين‏كه: «أحد»؛ يعنى، كسى كه در ربوبيت، ذات و صفات خويش دوم ندارد. (تاج‏العروس)
11 خداوند، با چيزى تركيب نمى‏شود.
أحد
برگزيدن تعبير «أحد» بر «واحد»، به اين دليل است كه «واحد»، در شمارش قرار مى‏گيرد و ممكن است چيزى به آن ضميمه شود؛ ولى «أحد» چنين نيست. (مجمع‏البيان)
12 خداوند، بسيط است و اجزا، اعضا، جنس و فصل ندارد.
أحد
برخى از اهل لغت گفته‏اند: احديت خداوند، به اين معنا است كه او قابل تجزيه نيست. (تاج العروس)
13 تعدد درباره خداوند، امكان‏پذير نيست.
أحد
در فرق «أحد» و «واحد» گفته شده است كه مى‏توان براى «واحد» دومى قرار داد؛ ولى «أحد» چنين نيست؛ زيرا «أحد» تمام جنس خود را فرامى‏گيرد. (مجمع‏البيان)
14 «احد» از اسما و صفات خداوند
هو اللّه أحد
15 «عن أبى‏جعفر (ع) أنّه قال: من صفة القديم أنّه واحد أحد صمد أحدىّ المعنى و ليس بمعانٍ كثيرة مختلفة ...؛
از امام باقر (ع) روايت شده كه فرمود: از صفات‏(خداوندِ) قديم، اين است كه او يكى، يگانه و صمد است. و صفات او يكى است و او تركيبى از صفات بسيار و گوناگون نيست».
16 «أبوداود بن القاسم الجعفرىّ قال: قلت لأبى‏جعفر الثانى (ع) «قل هو اللّه أحد» ما معنى الأحد؟ قال: المجمع عليه بالوحدانية؛
ابو داود جعفرى گويد: به امام جواد (ع) عرض كردم (در) «قل هو اللّه أحد» مقصود از «أحد» چيست؟ فرمود: (يعنى) ذاتى كه همه او را به يگانگى قبول دارند».
17 «عن ... الباقر (ع) فى قول اللّه تبارك و تعالى‏: «قل هو اللّه أحد» قال: «قل» أى أظهر ما أوحينا إليك و نبأناك به بتأليف الحروف الّتى قرأناها لك ... و «هو» اسم مكنّى‏ مشار إلى‏ غائب فالهاء تنبيه على‏ معنى‏ ثابت و الواو أشارة إلى‏ الغائب عن الحواس ...؛
از امام باقر (ع) درباره سخن خداوند تبارك و تعالى: «قل هو اللّه أحد» روايت شده كه فرمود: «قل»؛ يعنى، آشكار كن آنچه را به تو وحى كرديم و تو را از آن به وسيله تركيب حروفى كه برايت خوانديم، آگاه ساختيم. «هو» اسمى است كه با آن به غايب به صورت غير صريح اشاره مى‏شود. «هاء» ياد آور يك حقيقت ثابت و «واو» اشاره به وجودى است كه از حواس پنهان مى‏باشد (با حواس ظاهرى قابل درك نيست) ...».
18 «قال الباقر (ع): معنى قوله «اللّه أحد» المعبود الذى يأله الخلق عن إدراكه و الإحاطة بكيفيّته فرد بإلهيّته متعال عن صفات خلقه؛
امام باقر (ع) فرمود: ... معناى سخن خدا: «اللّه أحد»، (اين است كه او) معبودى است كه مخلوقات از درك حقيقت او و احاطه بر چگونگى او حيران و سرگردان‏اند. او درِ اله بودن خود يكتا است و بالاتر از صفات مخلوقات خود است».
19 «سأل رجل عليًّا (ع) عن تفسير هذه السورة فقال: «قل هو اللّه أحد» بلا تأويل عدد؛
مردى از امام على (ع) درباره تفسير اين سوره (توحيد) سؤال كرد، حضرت فرمود: «قل هو اللّه أحد»، (احديت او) بدون بازگشت به عدد است (او واحد عددى نيست)».

كليدواژه‏ها:
احد/ اسما و صفات؛ اللّه؛ انسان؛ تحير؛ توحيد؛ جهان بينى؛ جهل؛ حُكم؛ رسالت؛ شرك؛ شعور؛ شناخت؛ صمد/ اسما و صفات؛ عبادت؛ عجز؛ محمّد (ص)؛ هو/ اسما و صفات‏

آيه 2
اللَّهُ الصَّمَدُ    خداست كه مقصود (همگان) است.
1خداوند، مرجعى مطمئن براى رفع تمام نيازمندى‏ها است.
اللّه الصمد
 «صمد»- از ريشه «صَمْد» (قصد)- آقا و سرورى است كه در امور به او توجه مى‏شود و فعل «صَمَدَ صَمْدَه»؛ يعنى، با اطمينان به او روى آورد و قصد خود را بر او متمركز كرد. (مفردات راغب)
2 همه موجودات نيازمند به خدا
اللّه الصمد
مورد توجه بودن خداوند در همه امور و حوائج نشانگر نياز موجودات به او و بى‏نيازى او از آنها است.
3 خداوند، بى‏نياز مطلق‏
اللّه الصمد
كسى كه همه چيز، در تمامى حوائج به او توجّه مى‏كنند، خود به آنها نيازى ندارد.
4 خداوند، در اوج مجد و بزرگوارى است.
اللّه الصمد
درباره «صمد»، معانى فراوانى گفته شده است؛ از جمله «كسى كه هر سيادت (آقايى) به او منتهى مى‏شود» (لسان‏العرب) و يا كسى كه سيادت او، به حد نهايى رسيده باشد كه به دليل محدود نبودن سيادت خداوند، براى آن نهايتى وجود ندارد. (تاج‏العروس)
5 خداوند، جاودانه، ازلى و ابدى است.
اللّه الصمد
 «صمد»؛ يعنى، دائم (قاموس) و كسى كه همواره بوده و خواهد بود. (مجمع‏البيان)
6 خداوند، منزّه از كاستى‏هاى درونى و بى‏نياز از غذا و آب است.
اللّه الصمد
 «صمد»؛ يعنى، «مُصْمَت» و آن موجودى است كه جوف‏(درون خالى) ندارد (تاج العروس). درون خالى نداشتن موجود زنده، بر بى‏نيازى او از غذا و آب دلالت دارد.
7 خداوند، موجودى ماوراى ماده‏
اللّه الصمد
يكى از ويژگى‏هاى ماده، ميان تهى بودن و وجود فاصله بين اجزاى آن است. برخى از مفسران، منزّه بودن خداوند از جوف را، ناظر به تقدس او از اين وصف ماده دانسته‏اند.
8 خداوند، محكوم هيچ فرمانى نبوده و فرمان او لازم‏الاجرا است.
اللّه الصمد
 «صمد»؛ يعنى، بزرگوارى كه فرمان او مطاع باشد و بدون خواست او كارى فيصله نيابد. (لسان‏العرب). و هيچ فرمان‏دهنده و نهى‏كننده‏اى، بر او تفوق نيابد. (مجمع‏البيان)
9 خداوند، از چيزى پديد نيامده و بى‏فرزند و بى‏همتا است.
اللّه الصمد
دو آيه بعد (لم‏يلد و لم‏يولد. و لم‏يكن له كفواً أحد)، به دليل قرار نگرفتن حرف عطف بين آنها و اين آيه، مى‏تواند مفسر كلمه «صمد» باشد.
10 خداوند، هدف حركت همه موجودات‏
اللّه الصمد
 «صَمَد»، با فعل «صَمَدَ اليه» (او را قصد كرد)، هم‏خانواده و «فَعَل» به معناى «مفعول» است؛ يعنى، مصمودٌ اليه و خداوند «صمد» است؛ يعنى، مقصود و مقصد نهائى موجودات است. حذف متعلقات «صمد» نشانه عموم است و مقصود بودن خداوند را به تمام موجودات و مقاصد آنها تعميم مى‏دهد.
11 «صمد» از اسما و صفات خداوند
اللّه الصمد
12 «قال الباقر (ع): حدّثنى أبى زين‏العابدين عن أبيه الحسين بن على (ع) أنّه قال: الصمد الذى لا جوف له و الصمد الذى قد انتهى سُؤْدَدُه و الصمد الذى لايأكل و لايشرب و الصمد الذى لاينام و الصمد الدائم الذى لم‏يزل و لايزال؛
امام باقر (ع) از پدرش زين العابدين (ع) از امام حسين (ع) روايت كرده كه فرمود: صمد كسى است كه درون خالى ندارد. صمد كسى است كه سيادت و آقايى‏اش، به كمال خود رسيده است. صمد كسى است كه نمى‏خورد و نمى‏آشامد. صمد كسى است كه خواب ندارد و صمد دائمى است كه هميشه بوده وخواهدبود».
13 «قال الباقر (ع): الصمد السيّد المطاع الذى ليس فوقه آمر و ناهٍ قال: و سئل على بن الحسين زين العابدين (ع) عن الصمد فقال: الصمد الذى لاشريك له و لايؤوده حفظ شى‏ء و لايعزب عنه شى‏ء؛
امام باقر (ع) فرمود: صمد آقايى است كه مورد اطاعت است و برتر از او امركننده و نهى‏كننده‏اى نيست و فرمود: از امام سجاد (ع) درباره «صمد» سؤال شد، آن حضرت فرمود: صمد كسى است كه شريكى ندارد و نگه‏دارى چيزى او را خسته نمى‏كند و هيچ چيز از او مخفى نيست».
14 «قال وَهْب بن وَهْب القرشىّ سمعت الصادق (ع) يقول: قدم وَفْد من أهل فلسطين على الباقر (ع) ... ثمّ سألوه عن الصمد فقال: تفسيره فيه؛ الصمد خمسة أحرف، فالألف دليل على إنّيته، ... و اللام دليل على إلهيته بأنّه هو اللّه ... و أمّا الصاد فدليل على‏ أنّه عزّوجلّ صادق ... و أمّا الميم دليل على‏ ملكه و أنّه الملك الحقّ ... و أمّا الدال فدليل على‏ دوام ملكه و أنّه عزّوجلّ دائم تعالى‏ عن الكون و الزوال؛
وهب بن وهب گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مى‏فرمود: هيئتى از فلسطين خدمت امام باقر (ع) رسيدند و از او درباره معناى «صمد» سؤال كردند ... امام فرمود: تفسير آن در خود آن است. «الصمد» پنج حرف است: «الف» دليل است بر انّيت (حقيقت داشتن ذات) او ... و «لام» دليل است بر الاهيت او؛ يعنى كه او اللّه است ... و «صاد» دليل است بر اين كه او- عزّوجلّ- صادق است ... و «ميم» دليل است بر مَلِك بودن او و اين‏كه او پادشاه حق است ... و «دال» دليل دوام سلطنت او است و اين كه خداوند- عزّوجلّ- ابدى و برتر از حدوث و زوال است».
15 «عن داود بن القاسم الجعفرى قال: قلت لأبى‏جعفر الثانى (ع) جعلت فداك ما الصمد؟ قال: السيد المصمود إليه فى القليل و الكثير؛
داوود بن قاسم جعفرى گويد: به امام جواد (ع) عرض كردم: فدايت گردم مراد از «صمد» چيست؟ فرمود: بزرگوارى است كه در (نيازهاى) كم و زياد، به او رجوع مى‏شود».
16 «سأل رجل عليّاً (ع) عن تفسير هذه‏السورة فقال: ... الصمد بلاتبعيضٍ بَدَدٍ؛
مردى از امام على (ع) درباره تفسير اين سوره (اخلاص) سؤال نمود، حضرت فرمود: ... صمديت خداوند، بدون تجزيه شدن به اجزاى جدا از يكديگر است».
17 «قال وَهْب بن وَهْب القرشىّ: و حدّثنى الصادق‏جعفربن محمد عن أبيه الباقر عن أبيه (ع) أنّ أهل البصرة كتبوا إلى الحسين بن على (ع) يسألونه عن الصمد فكتب إليهم ... ان اللّه سبحانه قد فسّر الصمد فقال: «اللّه أحد. اللّه الصمد» ثمّ فسّره فقال «لم‏يلد و لم‏يولد. و لم‏يكن له كفواً أحد» ... هو اللّه الصمد الذى لا من شى‏ء و لا فى شى‏ء و لا على‏ شى‏ء؛
وهب بن وهب قرشى گويد: امام صادق (ع) از طريق پدرش امام باقر (ع) از امام سجاد (ع) برايم روايت كرده كه: اهل بصره به امام حسين (ع) نامه نوشتند و از ايشان معناى صمد را پرسيدند؛ امام به آنان نوشت: ... به درستى كه خداوند سبحان خود صمد را تفسير نموده و فرموده «اللّه أحد. اللّه صمد»، آن‏گاه آن را تفسير كرده و فرموده است: «لم‏يلد و لم‏يولد. و لم‏يكن له كفواً أحد» ... او است خداى صمد كه نه از چيزى به وجود آمده و نه در چيزى جاى گرفته و نه بر چيزى مستقر است».

كليدواژه‏ها:
آب؛ احد/ اسما و صفات؛ اطاعت؛ اللّه؛ امر الهى؛ پدر؛ تنزيه؛ توحيد؛ جهان بينى؛ حُكم؛ خلافت الهى؛ شرك؛ صمد/ اسما و صفات؛ فرزند؛ وجوب؛ خوردنى‏ها

آيه 3
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ    فرزند نياورده و فرزند كسى نيست.
1خداوند، فرزند ندارد.
لم‏يلد
2 خداوند، فرزند كسى نيست.
و لم‏يولد
3 تجزيه شدن ذات خداوند و جدا شدن چيزى از او، ممكن نيست.
لم‏يلد
تعبير ولادت در اين آيه، شامل صادر شدن از مبدأ ديگرو انفصال جزء از كلّ نيز مى‏باشد.
4 خداوند، از چيزى به وجود نيامده است.
و لم‏يولد
5 خداوند، نياز به فرزند و پدر و مادر ندارد.
اللّه الصمد. لم‏يلد و لم‏يولد
اين آيه و آيه بعد، چنانچه تفسير آيه قبل باشد؛ نداشتن فرزند و مبدأ پيدايش را، مصداق معناى «صمد» (بى‏نيازى) قرار داده است.
6 نياز همه موجودات به خداوند، دليل بى‏نيازى او از فرزند و پدر و مادر است.
الصمد. لم‏يلد و لم‏يولد
اين آيه، مى‏تواند بيانگر لوازم «صمد» بودن خداوند باشد.
7 كسى كه از ديگرى تولّد يافته، نمى‏تواند خدا باشد.
و لم‏يولد
جمله «لم‏يولد»، علاوه بر اين كه تصور هر گونه مبدئى را براى خداوند باطل مى‏داند؛ تعريض به كسانى است كه عيسى (ع) را خدا مى‏پنداشتند، با آن كه به متولّد شدن آن حضرت معترف بودند.
8 برخى از مردم پيش از اسلام، فرزند داشتن و متولد شدن را مانع خدايى نمى‏دانستند.
لم‏يلد و لم‏يولد
ماضى آوردن فعل‏هاى «لم‏يلد» و «لم‏يولد»- با آن‏كه نفى ولادت هميشگى است- به چنين پندارى در بين مردم آن زمان، اشاره دارد.

كليدواژه‏ها:
اسما و صفات؛ اللّه؛ انسان؛ پدر؛ توحيد؛ جاهليت؛ جهان بينى؛ خلقت؛ غنا؛ فرزند؛ مادر؛ ولادت‏

آيه 4
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ    و هيچ كس همتاى او نبوده است.
1خداوند، بى‏همتا است.
و لم‏يكن له كفوًا أحد
 «كفو» و «كفؤ» به يك معنا است (قاموس). كفؤ؛ يعنى، نظير و مساوى. (نهايه ابن‏اثير)
2 خداوند، از صفات موجودات ديگر منزّه است.
و لم‏يكن له كفوًا أحد
نبودن مماثل براى خداوند در بين موجودات، به اين معنا است كه حتى يك موجود، نمى‏توان يافت كه صفات خداوند، با اوصاف او مشابه باشد.
3 نياز همه موجودات به خداوند، دليل نبود همتا براى او است.
الصمد ... و لم‏يكن له كفوًا أحد
اين آيه مانند آيه قبل، تفسير «صمد» است؛ يعنى، خداوند مرجع حاجت‏هاى همه موجودات است؛ بنابراين، چگونه مى‏توان موجودى را كه به او محتاج است، مشابه و نظير او دانست.
كليدواژه‏ها:
اللّه؛ تنزيه؛ توحيد؛ جهان؛ جهان بينى؛ خلقت‏

سوره توحید

بسم الله الرحمن الرحیم

قل هوالله احد
الله الصمد
لم یلد و لم یولد
ولم یکن له کفوا احد


1- بگو خداوند یکتاست
2- خدا بی نیاز است
3- نه زاییده و نه زاییده شده
4- هیچ کس همتای او نیست
In the name of Allah, the beneficent the compassionate
1-say :He is God ,one
2-God, the everlasting Refuge
3-Who has not begotten ,and has not been begotten
4-And equal to Him is not any one

 

کتابی است اعتقادی شامل مباحث کلامی و غیرکلامی، از موضوعات و مباحث مهم توحیدیه به زبان فارسی در قرن معاصر (15 هجری قمری). اصل مباحث، یک دوره تفسیر آیه مبارکه (الله نورالسموات و اللارض.....) آیه 35 تا آخر، از سوره مبارکه نور، بیست و چهارمین سوره از قرآن مجید، که در معرفت "الله" و حضور خداوند در همه شریان هستی، امکان لقاء "الله" و انحصار معرفت الله در لقاء الله. در این مباحث، از مسئله توحید ذاتی و اسمائی و افعالی ذات مقدس خداوند و کیفیت پیدایش عالم آفرینش، ربط حادث به قدیم، نزول نور وجود در مظاهر امکان، حقیقت ولایت و ارتباط موجودات به ذات باریتعالی و ....

بحث شده است. مولف، علامه آیة الله سیدمحمدحسین حسینی تهرانی، از علما و فقها و عرفای بزرگ قرن 15 هجری قمری. این کتاب که شامل مباحث فراوان توحیدیه، اعم از کلامی و غیرکلامی است، فقط در 3 جلد تحریر شده که متاسفانه مولف بزرگوار آن، قبل از اتمام جلد سوم، رحلت نمود.

معرفی اجمالی نویسنده:
علامه آیة الله حاج سیدمحمدحسین حسینی طهرانی، عالم، فقیه، عارف بزرگ قرن معاصر (پانزدهم هجری قمری) فرزند آیة الله حاج سیدمحمدصادق طهرانی، که در 24 محرم سال 1345 هـ ق، در طهران بدنیا آمد. دوران کودکی را تحت تربیت پدربزرگوارش بود و تحصیلات ابتدائی مدرسه و بعد دوره آموزش متوسطه را در رشته مکانیک و ماشین سازی به اتمام رساند. سپس به دلیل علاقه به دروس دین، علوم "حوزوی" را انتخاب و در سن 19 سالگی (بعد از پوشیدن لباس روحانیت) به شهر قم عزیمت کرد. در همان سالهای نخست، جزو اولین شاگردان مرحوم علامه طباطبائی (صاحب تفسیر گرانقدر "المیزان") شد و در درس تفسیر و حکمت و عرفان عملی از خواص یاران ایشان گردید. مدت 7 سال در سطوح مختلف علمی از اساتید بزرگ بهره ها برد و آنگاه برای تکمیل علوم خود، در سن 26 سالگی به عراق رفت و در شهر نجف اشرف ساکن شد. دروس فقه و اصول و حدیث و رجال را در محضر علمای اعلام چون آیة الله حاج شیخ حسین حلی، سیدابوالقاسم خوئی، سیدمحمد شاهرودی و آقا بزرگ تهرانی، کسب فیض کرد. در همین ایام، بنا به نظر و توصیه علامه طباطبائی، در مسائل سلوکی و عرفانی، به موانست و مراوده آیة الله حاج شیخ عباس قوچانی وصی مرحوم قاضی و آیة الله حاج سید جمال الدین گلپایگانی پرداخت و در ادامه راه، با آیة الله حاج شیخ محمدجواد انصاری همدانی، آشنا شده و نهایتا به حضور عارف بزرگ مرحوم حاج سیدهاشم موسی حداد رسید. در تثبیت پایه های عرفان عملی خود، مجاهده ها و زحمات زیادی کشید و از فیوضات امیرالمومنین علی علیه السلام و عنایات حضرت سیدالشهداء علیه السلام، دائما بهره مند بود. سال 1377 هـ ق، در سن 33 سالگی، بعد از اتمام تحصیلات عالیه و رسیدن به فضائل ظاهری و کمالات باطنی، به خاطر ادای تکلیف و ترویج و گسترش علم و دین، به طهران برگشت. بعد از رحلت آیة اله بروجردی و تحرکات طاغوتی حکومت پهلوی، رهبر فقید انقلاب (آیة الله خمینی) را همراهی و فعالیتی موثر داشت. علامه بزرگوار پس از 23 سال تلاش و سکونت در تهران، سال 1400 هـ ق، به شهر مشهد هجرت و پانزده سال آخر عمر خود را آنجا گذراند. وی در سال 1416 هـ ق، در ماه صفر، در همانجا رحلت فرمود.

ساختاری از کتابمجموعه 3 جلدی است:
جلد اول بعد از دو مقدمه کوتاه از مولف شامل مطالبی در تفسیر آیه نور در معرفة الله و نظر علامه طباطبایی و بحث روایی او در این آیه، حضور حضرت حق در همه شریان هستی، تطبیق آیه نور بر خمسه طیبه، امکان لقاء الهی و وصول به حرم امن او و انحصار معرفة الله در لقاء الله، مطالبی درباره معراج رسول خدا، تفسیر آیه "فمن کان یرجوا لقاء ربه"، فقرات مناجات و آیات و روایات و تفسیر توحیدی آنها و شعار توحیدی و مباحث بسیاری دیگر.

جلد دوم شامل مباحثی:
- هر راهی غیر از وصول به توحید صحیح و کامل، منحرف است.
- منطق قرآن هرگونه وجود و آثار وجود را منحصر فقط به خدا می داند.
- عشق متقابل خداوند و موجودات.
- معنی تشخص وجود: لاهوالاهو
- رد کتاب «الاخبار الدخیله» راجع به توقیع وارد در ماه رجب. این مطلب به عنوان رساله ای در آخر این جلد، ملحق شده است.

جلد سوم شامل مباحثی چون:
- تفسیر سوره تکاثر، در مراتب معرفت خدا، مسائل توحیدی
- قائلین برای اثر وجودی غیرخدا، مبتلا به شرک خفی شده اند
- معنای صحیح وحدت وجود و ابطال حلول و اتحاد
- انحرافات حشویه، شیخیه و قشریه و بی بهره بودن آنها از خداوند
-انحرافات شیخ احمد احسائی و پیروان مکتب او در توحید.

اینها عناوین بسیار مختصری در رابطه با این مجموعه بود، لکن مباحث و مطالب بسیار عمیق و وسیع و گسترده با آیات و روایات متعدد و گفتار بزرگان و حکما و علما و اشعار عرفا به صورت فلسفی و حکمی مطرح و در هر 3 جلد، تحریر شده است.

 

به نام خداوند بخشنده مهربان 

خدا یکتاست که جز او خدایی نیست زنده و پاینده است. هرگز او را کسالت خواب فرا نگیرد تا چه رسد که به خواب رود. اوست مالک آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است. که را این جرات است که در پیشگاه او به شفاعت برخیزد. مگر به فرمان و اجازه او! علم ازلی او محیط است به انچه از ازل پیش نظر خلق بوجود آمده است، و آنچه سپس تا ابد موجود خواهد شد و خلق به هیچ مرتبه علم او احاطه نتواند کرد مگر به آنچه او خواهد، قلمرو علمش از آسمان و زمین فراتر و نگهبانی زمین و آسمان بر او آسان و بی زحمت است

In the name of Allah, the Merciful, the Compassionate

"Allah! There is no god but He - the Living, The Self-subsisting, Eternal. No slumber can seize Him Nor Sleep. His are all things In the heavens and on earth. Who is there can intercede In His presence except As he permitteth? He knoweth What (appeareth to His creatures As) Before or After or Behind them. Nor shall they compass Aught of his knowledge Except as He willeth. His throne doth extend Over the heavens And on earth, and He feeleth No fatigue in guarding And preserving them, For He is the Most High, The Supreme (in glory)."