« مناجاة التّائِبينَ »:


 

 

گناهم لباس خواری بر تنم کرده است ودوری از تو درماندگی را آرایشم شده است .


وافزونی لجن گناهم ماهی دلم را میرانده است .

 

ای نهایت آرزویم ! ای زیباترین مطلوبم ! ای تنها پاسخگویم ! وای محبوب دلم !

ماهی دلم را با جریان زلال توبه پذیرت زنده گردان.

 

بعزتت سوگند که جز تو مر گناهان خویش را بخشنده ای نمی یابم وشکستگی خویش را جر تو پیوند نمی بینم .

 

من اینک یا بالهای تواضع به بارگاه تو بازگشته ام وپیشانی خشوع وخواری خویش بر درگاه قدرتت نهاده ام .

 

اگر از در رحمت خویش برانیم به کدامین در پناهنده شپم واگر از قله رأفتت فر افکنیم به کدامین دامنه بگریزم ؟ ... که صد افسوس از خجلت ورسوائیم و... هزار افغان از توشه راهم .

 

ای بزرگ بخشاینده گناهان بزرگ وای به هم آورنده پیوند زننده استخوانهای شکسته !

 

از عظیم گناهانم هلاک کننده هایش را ببخش واز قبیح رازهایم رسوا کننده هایش را بپوش ومرا در گرمای حضور قیامتت از خنک گوارای عفوت بنوش .

 

خداوندا!

بلند پرده زیبای گذشتت را بر چشمان گنهکار خسته ام دریغ مکن .

 

خدایا!

مر گناهانم را سایه روشن رحمتت بیار ومرعیوبم را ابر پر بار رأفتت بیار ...

 

خدای من !

آیا بنده فراری جز به سوی مولای خویش برمی گردد واز خشم کیفر با او جز در کنار او پناه می گیرد ؟...

 


معبود من !

اگر در ورود به درگاه توبه ات پشیمانی است بعزتت سوگند که من به این در آویخته ام واگر استغفار از گناه ، تیشه ای مر ریشه گناهان است ، این ریشه استغفار من ! حق خشنودی از آن تست ، تویی که با باران رحمتت غبار گناهان را از صحنه دل می شویی.

 

خدایا!

به قدرتت ، که به سویم چشم بگردان ویا ابر بردباریت بر بیکران دشت گناهانم بگذر. وعلیرغم آنچه فقط تو می دانی برسرم دست مدارا بکش .

 

 تویی که بندگان را به بارگاه عفوت دری گشودی وتوبه اش نامیدی وفریاد زدی که :« هلا مردمان به سوی من آئید آمدنی نادمانه وعاشقانه » پس چیست عذر آنکه به سوی مندر را گشاده ببیند وآرام وقرار گیرد ؟

 

خدای من !

اگر  گناه از بنده زشت است عفو که از سوی تو زیباست .

 

معبودم !

من اولین عصیانگر تو نیستم که بر او بخشیدی و در سایه ابر احسانت بر او بار یدی .

 

ای دریابنده درماندگان ! ای دردسوز دردمندان ! وای بزرگ نیک پردازان ای داننده هر چه نهان وای زیبا پوشاننده هر آشکار وپنهان !

 

تو میانجی گناهانم وکرم وجودت گزیدم واز میان هر آنچه هست ، برای ورود به درگاه رحمتت تر برگزیدم .

 

خدایا!

استجابت کن دعای مرا ومسوزان ریشه نهال آرزوی مرا وبپذیر رجعت مرا وبپوشان فضیحت مرا.

 

ای پذیرنده ترین پذیرندگان ! وای پوشنده ترین راز پوشندگان ! و ای مهر گستر ترین مهربانان  .

 

 

منبع : صحیفه سجادیه امام سجاد (ع)

بندگان من

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي

فَإِنِّي قَرِيبٌ

أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي

وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ

ترجمه فولادوند

و هر گاه بندگان من ، از تو در باره من بپرسند،

[بگو] من نزديكم،

و دعاى دعاكننده را- به هنگامى كه مرا بخواند- اجابت مى‏كنم،

پس [آنان‏] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.

تفسیر الميزان

[سوره البقرة (2): آيه 186] ترجمه آيه‏ و چون بندگان من از تو سراغ مرا مى‏گيرند بدانند كه من نزديكم و دعوت دعاكنندگان را اجابت مى‏كنم البته در صورتى كه مرا بخوانند پس بايد كه آنان نيز دعوت مرا اجابت نموده و بايد به من ايمان آورند تا شايد رشد يابند (186). بيان آيه‏ " وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ" [نكات و دقايقى كه در آيه شريفه بكار رفته و فرق بين دعا و سؤال‏] اين آيه در افاده مضمونش بهترين اسلوب و لطيف‏ترين و زيباترين معنا را براى دعا دارد. اولا: اساس گفتار را بر تكلم وحده (من چنين و چنانم) قرار داده، نه غيبت (خدا چنين و چنان است)، و نه سياقى ديگر نظير غيبت، و اين سياق دلالت دارد بر اينكه خداى تعالى‏ ______________________________________________________ ‌صفحه‌ى 42 نسبت به مضمون آيه كمال عنايت را دارد. و ثانيا: تعبير فرموده به (عبادى بندگانم)، و نفرمود (ناس مردم) و يا تعبيرى ديگر نظير آن و اين نيز عنايت ياد شده را بيشتر مى‏رساند. و ثالثا: واسطه را انداخته، و نفرموده: (در پاسخشان بگو چنين و چنان) بلكه فرمود: (چون بندگانم از تو سراغ مرا مى‏گيرند من نزديكم). و رابعا: جمله: (من نزديكم) را با حرف (ان) كه تاكيد را مى‏رساند مؤكد كرده و فرموده: (فانى قريب) پس به درستى كه من نزديكم. و خامسا: نزديكى را با صفت بيان كرده و فرموده: (نزديكم) نه با فعل، (من نزديك مى‏شوم) تا ثبوت و دوام نزديكى را برساند. و سادسا: در افاده اينكه دعا را مستجاب مى‏كند تعبير به مضارع آورد نه ماضى، تا تجدد اجابت و استمرار آن را برساند. و سابعا: وعده اجابت يعنى عبارت (اجابت مى‏كنم دعاى دعا كننده) را مقيد كرد به قيد (اذا دعان- در صورتى كه مرا بخواند) با اينكه اين قيد چيزى جز خود مقيد نيست، چون مقيد خواندن خدا است و قيد هم همان خواندن خدا است و اين دلالت دارد بر اينكه دعوت داعى بدون هيچ شرطى و قيدى مستجاب است نظير آيه:" ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ" «1» و اين هفت نكته همه دلالت دارد بر اينكه خداى سبحان به استجابت دعا اهتمام و عنايت دارد. از طرفى در اين آيه با همه اختصارش هفت مرتبه ضمير متكلم (من) تكرار شده، و آيه‏اى به چنين اسلوب در قرآن منحصر به همين آيه است. و كلمه (دعا) و (دعوت) به معناى اين است كه دعا كننده نظر دعا شده را به سوى خود جلب كند، و كلمه (سؤال) به معناى جلب فائده و يا زيادتر كردن آن از ناحيه مسئول است، تا بعد از توجيه نظر او حاجتش برآورده شود، پس سؤال به منزله نتيجه و هدف است براى دعا (مثل اينكه از دور يا نزديك شخصى را كه دارد مى‏رود صدا مى‏زنى، و مى‏خوانى، تا روى خود را برگرداند، آن وقت چيزى از او مى‏پرسى تا به اين وسيله حاجتت برآورده شود) پس اين معنا كه براى سؤال شد جامع همه موارد سؤال هست،

ادامه

خدا نور آسمانها و زمين است

اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كانها كوكب درى يوقد من شجرة مبركه زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضى ء و لو لم تمسسه نار نور على نور يهدى الله لنوره من يشاء و يضرب الله الامثال للناس و اللّه بكل شى ء عليم (35)

خدا نور آسمانها و زمين است نو را و همچون محفظه اى است كه در آن چراغى باشد، و چراغ در شيشه اى، شيشه اى كه گويى ستاره اى است درخشان، و آن چراغ با روغن زيتى صاف روشن باشد كه از درخت پر بركت زيتون (سر زمين مقدس ) گرفته شده باشد نه زيتون شرقى و نه غربى، در نتيجه آن چنان صاف و قابل احتراق باشد كه نزديك است خود به خود بسوزد هر چند كه آتش ‍ بدان نرسد، و معلوم است كه چنين چراغى نورش دو چندان و نورى بالاى نور است، خدا هر كه را خواهد به نور خويش هدايت كند و اين مثلها را خدا براى مردمى مى زند كه خدا به همه چيز دانا است (35).

معنا و مفادى كه آيات : (الله نور السموات و الارض...) متضمن آن است

اين آيات متضمن مقايسه مؤمنين به حقيقت ايمان با كفار است، مؤمنين را به داشتن اين امتيازات معرفى مى كند كه به وسيله اعمال صالح هدايت يافته، و به نورى از ناحيه پروردگارشان راه يافته اند كه ثمره اش معرفت خداى سبحان، و سلوك و راهيابى به بهترين پاداش، و نيز به فضل خداى تعالى است، در روزى كه پرده از روى دلها و ديده هايشان كنار مى رود.

به خلاف كفار كه اعمالشان ايشان را جز به سرايى بدون حقيقت راه نمى نمايد، و در ظلماتى چند طبقه و بعضى روى بعض قرار دارند، و خدا براى آنان نورى قرار نداده، نور ديگرى هم نيست كه با آن روشن شوند.

اين حقيقت را به اين بيان ارائه داده كه خداى تعالى داراى نورى است عمومى، كه با آن آسمان و زمين نورانى شده، و در نتيجه به وسيله آن نور، در عالم وجود، حقايقى ظهور نموده كه ظاهر نبود. و بايد هم اين چنين باشد، چون ظهور هر چيز اگر به وسيله چيز ديگرى باشد بايد آن وسيله خودش به خودى خود ظاهر باشد، تا ديگران را ظهور دهد، و تنها چيزى كه در عالم به ذات خود ظاهر و براى غير خود مظهر باشد همان نور است.

پس خداى تعالى نورى است كه آسمانها و زمين با اشراق او بر آنها ظهور يافته اند، همچنان كه انوار حسى نيز اين طورند، يعنى خود آنها ظاهرند و با تابيدن به اجسام ظلمانى و كدر، آنها را روشن مى كنند، با اين تفاوت كه ظهور اشياء به نور الهى عين وجود يافتن آنها است، ولى ظهور اجسام كثيف به وسيله انوار حسى غير از اصل وجود آنها است.

در اين ميان نور خاصى هست كه تنها مؤمنين با آن روشن مى شوند، و به وسيله آن به سوى اعمال صالح راه مى يابند و آن نور معرفت است كه دلها و ديده هاى مؤمنين در روزى كه دلها و ديده ها زير و رو مى شود، به آن روشن مى گردد، و در نتيجه به سوى سعادت جاودانه خود هدايت مى شوند، و آنچه در دنيا برايشان غيب بود در آن روز برايشان عيان مى شود.

خداى تعالى اين نور را به چراغى مثل زده كه در شيشه اى قرار داشته باشد و با روغن زيتونى در غايت صفا بسوزد و چون شيشه چراغ نيز صاف است، مانند كوكب درى بدرخشد، و صفاى اين با صفاى آن، نور على نور تشكيل دهد، و اين چراغ در خانه هاى عبادت آويخته باشد، خانه هايى كه در آنها مردانى مؤمن، خداى را تسبيح كنند، مردانى كه تجارت و بيع ايشان را از ياد پروردگارشان و از عبادت خدا باز نمى دارد.

اين مثال، صفت نور معرفتى است كه خداى تعالى مؤمنين را با آن گرامى داشته، نورى كه دنبالش سعادت هميشگى است، و كفار را از آن محروم كرده، و ايشان را در ظلماتى قرار داده كه هيچ نمى بينند. پس كسى كه مشغول با پروردگار خويش باشد و از متاع حيات دنيا اعراض كند به نورى از ناحيه خدا اختصاص مى يابد،و خدا هر چه بخواهد مى كند، ملك از آن او است، و باز گشت به سوى او است، و هر حكمى بخواهد مى راند، قطره باران و تگرگ را از يك ابر مى بارد، و شب و روز را جابجا مى كند، گروهى از حيوانات را طورى قرار داده كه با شكم راه بروند، و گروهى ديگر با دو پا و گروه سوم با چهار پا، با اينكه همه آنها را از آب آفريده.

اين آيات چنان نيست كه به كلى با آيات قبلى اجنبى باشد، بلكه وجه اتصالى با آنها دارد، چون آيات قبل كه احكام و شرايع را بيان مى كرد بدينجا خاتمه يافت كه (و لقد انزلنا اليكم آيات مبينات و مثلا من الّذين خلوا من قبلكم و موعظة للمتّقين ) كه در آن گفتگو از بيان شد، و معلوم است كه بيان به معناى اظهار حقايق معارف، و در نتيجه تنويرى است الهى.

علاوه بر اين در آيه مذكور كلمه (آيات ) آمده بود، و آيات همان قرآن است كه خداى تعالى در چند جا آن را نور خوانده، مانند آيه (و انزلنا اليكم نورا مبينا).

اللّه نور السموات و الارض ...

كلمه (مشكاة ) به طورى كه راغب و ديگران گفته اند طاقچه و شكاف بدون منفذ و روزنه اى است كه در ديوار خانه مى سازند، تا اثاث خانه و از آن جمله چراغ را در آن بگذارند، و اين غير از فانوس است، (چون فانوس جا چراغى منقول و متحرك را مى گويند).

و كلمه (كوكب ) درى به معناى ستاره پر نور است كه در آسمان چند عدد انگشت شمار از آنها ديده مى شود، و كلمه (ايقاد) به معناى روشن كردن چراغ يا آتش است، و كلمه (زيت ) به معناى روغنى است كه از زيتون مى گيرند.

معناى (نور) و توضيح مراد از اينكه فرمود: (خدا نور آسمانها و زمين است)

و كلمه (نور) معنايى معروف دارد، و آن عبارت است از چيزى كه اجسام كثيف و تيره را براى ديدن ما روشن مى كند و هر چيزى به وسيله آن ظاهر و هويدا مى گردد، ولى خود نور براى ما به نفس ذاتش مكشوف و هويدا است، چيز ديگرى آن را ظاهر نمى كند. پس نور عبارت است از چيزى كه ظاهر بالذات و مظهر غير است، مظهر اجسام قابل ديدن مى باشد.

اين اولين معنايى است كه كلمه نور را براى آن وضع كردند و بعدا به نحو استعاره يا حقيقت ثانوى به طور كلى در هر چيزى كه محسوسات را مكشوف مى سازد استعمال نمودند، در نتيجه خود حواس ظاهر ما را نيز نور يا داراى نور كه محسوسات به آن ظاهر مى گردد خواندند، مانند حس سامعه و شامه و ذائقه و لامسه و سپس از اين هم عمومى ترش كرده شامل غير محسوسش هم نمودند، در نتيجه عقل را نورى خواندند كه معقولات را ظاهر مى كند، و همه اين اطلاقات با تحليلى در معناى نور است، كه گفت يم معنايش ‍ عبارت است از ظاهر بنفسه و مظهر غير.

و چون وجود و هستى هر چيزى باعث ظهور آن چيز براى ديگران است، مصداق تام نور مى باشد، و از سوى ديگر چون موجودات امكانى، وجودشان به ايجاد خداى تعالى است، پس خداى تعالى كامل ترين مصداق نور مى باشد، او است كه ظاهر بالذات و مظهر ما سواى خويش است، و هر موجودى به وسيله او ظهور مى يابد و موجود مى شود.

پس خداى سبحان نورى است كه به وسيله او آسمانها و زمين ظهور يافته اند، اين است مراد جمله (اللّه نور السموات و الارض )، چون نور را اضافه كرده به آسمانها و زمين، و آنگاه آن را حمل كرده بر اسم جلاله (اللّه ) و فرموده نور آسمان و زمين الله است، ناچار منظور آن كسى هم كه آيه را معنا كرده به (اللّه منور السموات و الارض - خدا نورانى كننده آسمانها و زمين است ) همين است، و منظور عمده اش اين بوده كه كسى خيال نكند كه خدا عبارت از نور عاريتى قائم به آسمانها و زمين است، و يا به عبارت ديگر از وجودى كه بر آنها حمل مى شود و گفته مى شود: آسمان وجود دارد، زمين وجود دارد، اين سخن بسيار باطل است و خدا بزرگ تر از اينها است.

خداوند براى همه موجودات (معلوم) است و همه او را مى شناسند

از اينجا استفاده مى شود كه خداى تعالى براى هيچ موجودى مجهول نيست، چون ظهور تمامى اشياء براى خود و يا براى غير، ناشى از اظهار خدا است، اگر خدا چيزى را اظهار نمى كرد وهستى نمى بخشيد ظهورى نمى يافت. پس قبل از هر چيز ظاهر بالذات خدا است. و به اين حقيقت اشاره كرده و بعد از دو آيه فرموده : (الم تر ان اللّه يسبح له من فى السموات و الارض و الطير صافات كل قد علم صلاتة و تسبيحه ) مگر نمى بينى كه براى خدا تسبيح مى كند هر كس كه در آسمانها و زمين است، و مرغ در حالى كه بدون بال زدن پرواز مى كند، و هر يك از آنها نماز و تسبيح خود را مى داند، براى اينكه اين آيه براى تمامى موجودات تسبيح اثبات مى كند، و لازمه آن اين است كه تمامى موجودات خدا را بشناسند، چون تسبيح و صلات از كسى صحيح است كه بداند چه كسى را تسبيح مى كند، و براى چه كسى عبادت مى كند، پس اين آيه نظير آيه (و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم ) مى باشد كه به زودى بحث آن خواهد آمد - ان شاء الله تعالى.

پس تا اينجا اين معنا به دست آمد كه مراد از نور در جمله (خدا نور آسمانها و زمين است ) نور خداست، كه از آن، نور عام عالمى نشات مى گيرد، نورى كه هر چيزى به وسيله آن روشن مى شود، و با وجود هر چيزى مساوى است، و عبارت اخراى آن است و اين همان رحمت عام الهى است.

مقصود از نور خدا همان نور ايمان و معرفت است كه به مؤمنين اختصاص دارد

مثل نوره - اين آيه شريفه، نور خدا را توصيف مى كند، و اگر كلمه (نور) را اضافه به ضمير خدا كرده، و فرموده (نور او) - با در نظر گرفتن اينكه اضافه مذكور، لاميه است و معنايش (نورى كه مال اوست ) مى باشد - خود دليل بر اين است كه مراد وصف آن نور كه خود خداست نيست، بلكه مراد و صف آن نورى است كه خدا آن را افاضه مى كند، البته باز مراد از آن، نور عامى كه افاضه اش كرده، و به وسيله آن هر چيزى ظهور يافته و عبارت است از وجودى كه هرچيزى به آن وصف مى گردد نيست به دليل اينكه بعد از تتميم مثل فوق، فرموده : (خدا هر كه را بخواهد به سوى نور خود هدايت مى كند) و اگر مقصود (وجود) بود كه همه موجودات به آن رسيده اند، ديگر به موجود خاصى اختص اص نداشت، بلكه مراد از آن نور، نورى است خاص كه خداى تعالى آن را تنها به مؤمنين اختصاص ‍ داده و آن به طورى كه از كلام استفاده مى شود حقيقت ايمان است.

همچنان كه در ساير موارد قرآن كريم مى بينيم خداى سبحان اين نور خاص را به خود نسبت داده، مثلا فرموده : (يريدون ليطفوا نور اللّه بافواههم و اللّه متم نوره ) و نيز فرموده : (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى النّاس كمن مثله فى الظلمات ليس ‍ بخارج منها) و نيز فرموده : (يوتكم كفلين من رحمتة و يجعل لكم نورا تمشون ) به و نيز فرموده : (افمن شرح اللّه صدره للاسلام فهو على نور من ربه ) و اين نور همان نور ايمان و معرفت است كه گفتيم خداوند به مؤمنين اختصاص داده تا در راه به سوى پروردگارشان از آن استفاده كنند.

و مراد از آن قرآن نيست، همچنان كه بعضى پنداشته اند براى اينكه آيه، در مقام توصيف عموم مؤمنين است كه قبل از نزول قرآن چه وضعى داشتند و بعد از آن چه وضعى به خود گرفتند، علاوه بر اين در چند جاى قرآن صريحا اين نور را وصف مؤمنين خوانده از آن جمله فرموده : (لهم اجرهم و نورهم ) و نيز فرموده (يقولون ربّنا اتمم لنا نورنا) و معنا ندارد كه قرآن وصف مؤمنين باشد، و اگر به اعتبار معارفى كه قرآن براى آنان كشف مى كند در نظر گرفته شود، بازبه همان معنايى كه ما گفتيم بر مى گردد.

تمثيل نور خدا به نور چراغ (مثل نوره كمشكوة ...) براى بيان تابش نور ايمان ومعرفت در قلوب مؤمنين

(كمشكوه فيها مصباح المصباح فى زجاجة ) - آنچه تشبيه به مشكات شده، به مشكات و همه خصوصياتى كه در آيه براى آن آمده تشبيه شده، نه تنها به كلمه مشكات، يعنى (فيها مصباح المصباح فى زجاجة...) همه در اين تشبيه دخالت دارند، چون اگر تنها به مشكات تشبيه شده باشد معنا فاسد مى شود، و اين در تمثيلات قرآن نظاير زيادى دارد.

(الزجاجة كانها كوكب درى ) - تشبيه (زجاجة ) به (كوكب درى ) به خاطر شدت و بسيارى لمعان نور مصباح و تابش آن است، معمولا وقتى شيشه را روى چراغ بگذارند بهتر مى سوزد، و ديگر با وزش باد نوسان و اضطراب پيدا نمى كند و در نتيجه مانند كوكب درى مى درخشد و درخشش آن ثابت است.

(يوقد من شحرة مباركة زيتونة، لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضى ء، و لو لم تمسسه نار) - اين آيه خبر بعد از خبر است براى مصباح، يعنى مصباح مى سوزد در حالى كه اشتعال خود را از درخت مبارك زيتونى گرفته كه نه غربى است و نه شرقى، يعنى اشتعالش از روغن است كه از درخت زيتون گرفته مى شود.و مقصود از اينكه فرمود آن درخت نه شرقى است و نه غربى اين است كه نه در جانب مشرق روييده و نه در جانب مغرب، تا در نتيجه سايه آن در جانب مخالف بيفتد، و ميوه اش به خوبى نرسد و روغنش ‍ صاف و زلال نشود، بلكه در وسط قرار دارد و ميوه اش به خوبى مى رسد و روغنش زلال مى شود.

دليل بر اين معنا، جمله (يكاد زيتها يضى ء، و لو لم تمسسه نار) است، چون ظاهر سياق اين است كه مراد از آن، صفا و زلالى روغن و كمال استعداد آن براى اشتعال است و اين صفاى روغن از درختى حاصل مى شود كه داراى آن دو صفت نه شرقى و نه غربى باشد. و اما گفتار بعضى از مفسرين كه گفته اند: مراد از جمله (لا شرقيه و لا غربية ) اين است كه درخت مذكور درخت دنيايى نيست تا در مشرق و يا در مغرب برويد بلكه درخت بهشتى است و همچنين گفتار بعضى ديگر كه گفته اند: مراد اين است كه اين درخت از درختان مشرق معمور و مغرب معمور دنيا نيست، بلكه از درختان شام است در ميان مشرق و مغرب قرار دارد كه زيت آن بهترين زيت است، قابل قبول نيست، چون از سياق فهميده نمى شود.

(نور على نور) - اين جمله خبر است براى مبتداى حذف شده و آن مبتدا ضميرى است كه به نور زجاجة بر مى گردد، و نور زجاجة از سياق فهميده مى شودو معنايش اين است كه نور زجاجة مذكور نورى است عظيم بالاى نور عظيمى ديگر، يعنى نورى در كمال تلمع و درخشش.

مراد از جمله (نور على نور) در آيه شريفه  

و مراد (از بودن نور بالاى نور) به طورى كه بعضى گفته اند: دو چندان بودن و شدت آن است نه تعددش. پس مراد اين نيست كه نور معين يا غير معينى است بالاى نورى ديگر نظير آن، و نيز مراد اين نيست كه آن نور مجمع دو نور است، بلكه مراد اين است كه آن نورى است متضاعف و دو چندان، بدون اينكه هر يك از ديگرى متمايز باشد، و اين گونه تعبيرات در كلام شايع است.

و اين معنا خالى از جودت و زيبايى نيست و هر چند كه مراد از آن را تعدد نور بدانيم باز خالى از لطف و دقت نمى باشد، چون همانطور كه نور صادر از مصباح نسبتى به مصباح دارد، هم چنين نسبتى هم به شيشه لوله دارد كه باعث درخشش آن شده، چيزى كه هست نسبتش به مصباح بالاصاله و بالحقيقه است، و نسبتش به زجاجة به مجاز و استعاره و در عين اينكه نور با تعدد و تغاير دو نسبت، متعدد مى شود، در عين حال به حسب حقيقت يك نور بيش نيست و زجاجة خودش نور ندارد. پس زجاجة از نظر تعدد نسبت، نورى دارد غير از نور چراغ، ولى نور او قائم به نور چراغ است و از آن استمداد جسته است.

و اين اعتبار بعينه در نور خداى تعالى كه ممثل له اين مثال است جريان دارد، چون نور ايمان و معرفت در دلهاى مؤمنين نورى است عاريتى و مقتبس از نور خدا و قائم به آن و مستمد از آن است.

پس تا اينجا اين مطلب به دست آمد كه (ممثل له ) عبارت است از نور خدا كه به دلهاى مؤمنين تابيده و (مثل ) عبارت است از نور تابيده از لوله شيشه چراغ، چراغى كه از روغنى پاك و زلال مى سوزد، و در شيشه قرار دارد، زيرا نور چراغ كه از زجاجة (لوله شيشه اى ) به بيرون مى تابد تابش آن بهتر و قويتر مى باشد، چون آن شيشه و مشكات نور را جمع آورى نموده و به كسانى كه طالب نورند منعكس مى كند.

پس آوردن قيد مشكات براى اين است كه بر اجتماع نور در شكم آن، و انعكاسش به جو خانه دلالت كند، و قيد روغن آن هم از درخت زيتونى نه شرقى و نه غربى براى اين است كه بر صفا و زلالى روغن، و جودت آن، و در نتيجه صفاى نور آن به خاطر خوش ‍ سوزيش دلالت كند، چون دنبالش مى فرمايد، روغنى است كه تو گويى بدون كبريت هم مى خواهد مشتعل شود، (اينقدر شدت احتراق دارد).

و وصف (نور على نور) براى دلالت بر دو برابرى نور، و يا به آن احتمال ديگر بر استمداد نور زجاج از نور مصباح است.

مؤمنينى كه داراى ايمان كامل هستند از نور خدا بهره مى گيرند

(يهدى اللّه لنوره من يشاء) - اين جمله اول مطلب است، و اختصاص به مؤمنين را به نور ايمان و معرفت و محروميت كفار را از آن، تعليل مى كند و از سياق چنين معلوم مى شود كه مراد از (من يشاء - هر كه را بخواهد) همان مردمى هستند كه در آيه (رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله...) يادشان كرده است، و خلاصه مؤمنينى هستند كه داراى كمال ايمان باشند.

و معناى آيه اين است كه خداى تعالى به سوى نور خود هدايت مى كند كسانى را كه داراى كمال ايمان باشند، نه كسانى را كه متصف به كفر باشند، - كه به زودى درباره ايشان سخن مى گويد - و اين به خاطر صرف مشيت او است.

و معناى آيه اين نيست كه خدا به مشيت خود بعضى افراد را به سوى نورش هدايت مى كند و بعضى را هدايت نمى كند، تا در تعميم آن محتاج شويم به اينكه بگوييم وقتى هدايت بعضى مورد مشيت و خواست او قرار مى گيرد كه محل مستعد براى قبول هدايت باشد، يعنى حسن سريره و عمل داشته باشد، و اين محل تنها دلهاى اهل ايمان است، نه اهل كفر، (دقت بفرماييد).

دليل بر اينكه معناى آيه همان است كه ما گفتيم نه معنى ديگرى، جمله (و لله ملك السموات و الارض...) است به بيانى كه -ان شاء اللّه - خواهد آمد.

(و يضرب الله الا مثال للناس و اللّه بكل شى ء عليم ) - اين جمله اشاره است به اينكه در باطن مثلى كه زده شد اسرارى از علم نهفته است، اگر به عنوان مثل آورده شد براى اين بود كه از آسان ترين طرق، آن حقايق و دقايق را رسانده باشد، تا عالم و عامى هر دو آن را بفهمند، و هر يك نصيب خود را از آن بگيرد، همچنان كه فرموده : (و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون ). المیزان

اموات همه اهل لااله الاالله و توحیدند

اوّلین ذکری که میگوئیم لا إله إلاّ الله است، در موقع اسلام آوردن لا إله إلاّ الله است، وقت مردن هم لا إله إلاّ الله است. ولی افسوس که انسان معنای این ذکر را نمی فهمد و با تأمّل و دقّت تفسیرش را پی جوئی نمی کند و به زبان نمی آورد، وقتیکه از دنیا رفت و جنازه اش را برداشتند بر جنازه او میخوانند: لا إله إلاّ الله. یعنی ای مرده مسکین، حالا فهمیدی که لا إله إلاّ الله است؟ فهمیدی که غیر از خدا معبودی نیست؟! مؤثّری نیست؟! در زندگی هرچه به تو گفتند: لا إله إلاّ الله، نفهمیدی! و از استکبار و شخصیّت طلبی بیرون نیامدی! و از استقلال منشی و ربوبیّت قدمی به جادّه عبودیّت ننهادی! اینک بر تو مسلّم و واضح و روشن شد که: لا إله إلاّ الله.

مستحبّ است انسان چون به قبرستان وارد میشود سلام کند؛ به که؟ به اهل لا إله إلاّ الله. به آن کسانی که از زمره لا إلَه إلاّ اللَه و اهل توحید شده اند و با ظهور جلالت و عظمت حضرت احدیّت به قبض روح، همه چیز خود را تسلیم حقّ نمودند و از فرعونیّت و خودپرستی برون آمدند، و طوعاً أو کرهاً اقرار و اعتراف به وحدانیّت ذات حقّ تعالی و تقدّس نمودند، و در این قبرستان همگی بدون تفاوت خفته اند؛ زن و مرد، پیر و جوان، بچّه و بزرگ، عالم و عامی، غنیّ و فقیر، رئیس و مرؤوس، متعیّن و بدون شهرت؛ همه صفا نموده، و فعلاً نه جنگی و و دعوائی، نه خودفروشی و استکباری؛ همه در یک ردیف خسبیده اند، سکوت محض که دلالت بر لا إله إلاّ الله دارد، فضای قبرستان را پر کرده است.

از أمیرالمؤمنین علیه السّلام روایت است که چون وارد قبرستان شدی بگو: بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السَّلاَمُ عَلَی أَهْلِ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مِنْ أَهْلِ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ یَا أَهْـلَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ بِحَقِّ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مِنْ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ. یَا لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ بِحَقِّ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ اغْفِرْ لِمَنْ قَالَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ وَ احْشُرْنَا فِی زُمْرَةِ مَنْ قَالَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَهِ عَلِیٌّ وَلِیُّ اللَهِ (بحارالانوار ج22 ص 302 ).

پیرمردی روشن ضمیر که فعلاً نیز حیات دارد می گفت: در ماه رمضانی که حال خوشی داشتم یک شب نور توحید را در همه موجودات مشاهده میکردم که همه چیز لا إله إلاّ الله بود. در آن حال دیدم که گربه ای از این دیوار بر آن دیوار جستن کرد و پرید؛ گربه لا إله إلاّ الله بود و پرش او نیز لا إله إلاّ الله بود.

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ﴿22﴾
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ
 سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ
﴿23﴾
هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ
 وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
﴿24﴾
او خدايى است كه معبودى جز او نيست، داناى آشكار و نهان است،

و او رحمان و رحيم است! (22)

و خدايى است كه معبودى جز او نيست، حاكم و مالك اصلى اوست،

از هر عيب منزه است، به كسى ستم نمى‏كند، امنيت بخش است،


مراقب همه چيز است، قدرتمندى شكست‏ناپذير كه با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى‏كند،

 و شايسته عظمت است;
خداوند منزه است از آنچه شريك براى او قرارمى‏دهند! (23)

او خداوندى است خالق، آفريننده‏اى بى‏سابقه، و صورتگرى (بی‏نظير);

براى او نامهاى نيك است; آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح او مى‏گويند;

و او عزيز و حكيم است! (24)

هوالاول والاخروالظاهر والباطن

قرآن کریم سراسر به توحید توجه  فرموده است ، بحث عرفان حقیقی هم اینست که توحید چیست و موحد کیست؟ بزرگان و عرفا این مطالب را به زبان شعر و نثر بیان کردند و از قرآن کریم استنباط کردند.قرآن کریم می فرماید:«هوالاول والاخروالظاهر والباطن،اول اوست،آخر اوست،ظاهر اوست،باطن اوست»2.فرموده که «هوالاول و الاخر»،نفرموده:«هوالاول و هوالاخره»،اولی که آخر است،آخری که اول است،ظاهری که باطن است و باطنی که ظاهر است.اولی که اول ندارد فقط خداست،آخری که آخر ندارد خداست،ظاهری که باطن است خداست . هیچ ظاهری باطن نیست و هیچ باطنی ظاهر نیست مگر خدا.قرآن کریم کلام الهی را این گونه معرفی می کند که خود حضرت تبارک و تعالی دلیل خودش است.

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ (26)

 وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ (27)

فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (28)

يَسْأَلُهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ (29

همه كسانى كه روى آن ( زمين) هستند فانى مى‏شوند، (26)

و تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى‏ماند! (27)

پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى‏كنيد؟! (28)

تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از او تقاضا مى‏كنند، و او هر روز در شان و كارى است! (29)

نامه امام علی علیه السلام به فرزند گرامی اش امام حسن (ع)

کار خویش همه به کردگار رها کن و در هر مهمی

خود را به خدای بسپار که پناهگاهی است

بس استوار و نگهبانی بس توانا و مدافعی شکست ناپذیر.

در دعا و خواهش از پروردگار، اخلاص ورز که بخشش و محرومی

به دست اوست. در طلب خیر و عافیت از خدای ، پافشاری ورز.


هرم هستی

توحيد افعالی

نشان می‌دهد

هرم هستی يك

فاعل بيشتر ندارد

و آن  خدا  ست